أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
721
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
( 13 ) . اليعاسيب جمع « اليعسوب » - زنبور نر ، Lane ، 2041 . ( 14 ) . طلاب جمع طالب - « جوينده » را چنين ترجمه كردهايم . ( 15 ) . اينجاى متن اصلى چندان روشن نيست ؛ اينجا در نسخهء الف براى يك واژه جاى خالى گذاشته شده است . ( 16 ) . نسخهء الف : اومميطون ، نسخهء فارسى : اوميطون ، ديوسكوريد ، II ، 79 : اميطيون - يونانى از نام كوه در اتّيكه . اين كوه با عسل و مرمر مشهور بوده است . فرهنگ يونان باستان به روسى ، 1664 . ( 17 ) . نسخهء الف : اثسيه ، بايد خواند أثينة [ ] - آتن . ( 18 ) . نسخهء الف : الحاد ، بايد خواند الحارّ ، نسخهء فارسى : گرم . ( 19 ) . در پى آن القيلبى عن الروم ( ؟ ) ، نسخهء پ : القاينى . ( 20 ) . ما سقط منه على ورق النبات ، ظاهرا صهاربخت مىپنداشت كه عسل از آسمان روى گياه مىبارد . چنين عقيدهاى در سدههاى ميانه نسبتا شايع بود ؛ قس . ابن سينا 547 . اما نسخهء فارسى اينجاى متن را به گونهاى ديگر نقل مىكند : « هر عسلى كه تولد او از نبات گرم خشك بود چون . . . » . ( 21 ) . الموم فارسى ، نك . شمارهء 615 . ( 22 ) . وسخ الكور ، نك . شمارهء 1080 . ( 23 ) . عسل ماذى ( نسخهء فارسى ) ؛ نسخهء الف : واژه « الماذى » اندكى پايينتر در جايى ديگر گنجانده شده است ؛ ظاهرا متن در اينجا نامرتب است . ماذى در فرهنگهاى عربى همچون عسل سفيد آبكى تفسير مىشود ؛ لسان العرب ، XV ، 275 ؛ تاج العروس ، X ، 339 ؛ Lane ، 3018 . ( 24 ) . نسخهء الف : تشارة ، بايد خواند تشتاره ( نسخه پ ) . ( 25 ) . الخلى ، قس . لسان العرب ، XIV ، 240 . ( 26 ) . مذا النّحل العسل ، فعل مذى - مذى به معناى « تراوش » مايع از اندام است در موقع تحريك جنسى ؛ مذى - تراوش غده پروستات ؛ Lane ، 3018 . ( 27 ) . يا « آبكى بودن » - لسهولته ، جمله * 27 در حاشيهء نسخهء الف نوشته شده است . ( 28 ) . الدروع الماذية - زره ( يا پيراهن ) سفيد يا نازكبافت را چنين مىنامند ؛ تاج العروس ، X ، 339 . ( 29 ) . الحبق ، نك . شمارهء 328 . ( 30 ) . نك . شمارههاى 357 و 454 . در پى آن واژه نامفهوم « التوشق » ، نسخهء پ الوشق مىخواند ، اما اين « الاشق » است ( II , Dozy ، 808 ؛ ميمون ، 124 ؛ عيسى ، 7118 ) كه بالاتر ذكر شده است . ( 31 ) * * . همه اين جمله را در نسخهء اصلى نسخهبردار اشتباها پس از واژهء « التوشق » جاى داده است ، نك . يادداشت 30 .